بزرگ شدن
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ تیر ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی: بلند ، سنگ فرش


 گوش کردی ! صدای تق تق ، تق تق ، گوش کن ! صدای زنانگی است . گوش کردی ! برخورد کفشهای پاشنه بلند روی سنگ فرش پیاده رو . گوش کن ! تق تق . . . بزرگ شده ایم


مهر
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ تیر ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی: دفتر ، چشمات ، غبار


.  .  .

دفتر رو باز کردم . شنبه  21 مهر  . کدوم سال  نمی دونم . اما تو رو خوب یادمه . خسته بودی و درست تو شروع یک هفته سخت دیگه . با این همه ،
اومدی . منتظرت بودم ! چای دم کرده ، عطری که همه خونه رو پر کرده بود و تصویرت  . یه جورایی گیج بودم . نمی  دونم سرخوش بودم ،  شاید .
خسته بودی . رو پولیور نازک خاکستریت  انگار گرد و غبار نشسته بود . موهای  سفیدت زیاد شده بود . گوشه چشمات خط های تازه دیدم  . . .

نشسته بودی روبروی من . دست کشیده و استخونیت روی میز بود  .  عرق دستات رو شیشه چرک و مات محو می شد . فنجون سفید و بلند کردی . بخار رو ، عطر چای رو نفس کشیدی .
نگاه کردم . نگاه کردی  . خسته بودی . گیج بودم . . .

شنبه 21 مهرماه           کدوم سال ؟! یادم نیست  .

دلم برات تنگ شده  .  .  .
 


مامان متی
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ تیر ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی: دیوار ، آفتاب ، ده


رفته بودم ده . تو کوچه ها پرسه می زدم .
دست می کشیدم به کاهگل دیوارها . لاس میزدم با کلوخ ها
  و سنگ ها  . پا می کشیدم رو خاک سفت شده میون کوچه ها . می نشستم تو هشتی خونه ها  . زل می زدم به رنگ چرک مرد و پوسته  و پوسته درهای چوبی . بوی کود رو نفس می کشیدم و بوی چوب سوخته که از جایی دور می اومد  . از ترس گوسفند ها و بزها خودمو عقب می کشیدم رو نوک پنجه ها
می چسبیدم  به تن گرم دیوار  .

روپشت بوم تو افتاب یله می شدمو  تکون خوردن لکه های سفید برگهای سپیدارو دید می  زدم تو باد  .

 تا صدام می کرد : "  باهار   باهار  باهار  بیا پایین د  "

  .   .   .

دلم براش تنگ شده   .   .  


 
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ تیر ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی: درد


.  .  .

ننوشتن سخته و نوشتن فقط انباشت همه اون لحظه هایی که باید گذاشتشون و رفت .
اما وقتی می نویسی می بینی  لحظه ها عبور کردند و تویی که موندی .!   اینطور شد که همه رو سوزوندم . همه اون تصویر ها . نمی دونی ! چطور کرم های کوچولوی درخشان کلمات رو می بلعیدند و چطور ذرات خاکستری رنگ همه جا پراکنده می شد . نوشتن ادم رو صبور می کنه ،کاملا خلع سلاح می شی .

.   .   .
می شی یک ناظر که داره به فاجعه زندگی اش ، فقط نگاه میکنه .  همین . می شه براحتی از کنار هر چیزی گذشت .

احتیاج داشتم به درد کشیدن  . به درد  . باید می فهمیدم چی داره به سرم می یاد  .  .  .

با خودم دارم چه کار می کنم  ؟!
 

.   .  .


صبر
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ تیر ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی: رنگ ، خاکستری ، درخشان


.  .  .

ننوشتن سخته و نوشتن فقط انباشت همه اون لحظه هایی که باید گذاشتشون و رفت .
اما وقتی می نویسی می بینی  لحظه ها عبور کردند و تویی که موندی .!   اینطور شد که همه رو سوزوندم . همه اون تصویر ها . نمی دونی ! چطور کرم های کوچولوی درخشان کلمات رو می بلعیدند و چطور ذرات خاکستری رنگ همه جا پراکنده می شد . نوشتن ادم رو صبور می کنه ،کاملا خلع سلاح می شی .

.   .   .


سایه
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ تیر ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی: نا ، پنجره ، عبور


بوی نا می دهد رختخوابم
می پیچد میان پرزهای فرش
از شکاف زیرن در سایه هایی عبور می کنند
گربه ها پنچه به در می کشند
مرنو مرن کشان
غلت می زنم در رختخوابم که بوی نا می دهد
و عبور می کند سایه ات میان پنجره ها


تردید
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ تیر ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی: راه


میان دو راه مانده ام         ماندن
رفتن
بمانم از دست رفته ام
بروم از دست داده ام


زندگی
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ تیر ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی: زمین ، سبی


سیب را گاز زد
طعم گناه را چشید
زمین نمایان شد
زیبا نیست ؟


← صفحه بعد